تبليغاتX
کلبه ی کوچک
سقفی از جنس آسمان...دیواری از جنس محبت...
پیشکشی به بانوی بی تکرار:

دقت کن

زیباترین واژه ها را می نویسم

تا شاید در چشمان خواب آلود تو

بیداری واژه هایم

ژرفای دلتنگی ام را برایت بازگو کند

بی خبر از سال هایی که بگذشت و تو

غرق رویای از دست رفته ای

 

دقت کن

به تمام قدم های شکسته ام

به تمام لرزشی که تارهای حنجره ام

بی مهابا از شوق دیدن تو می لرزد

 

 

دقت کن

جالب ترین نکته اینجاست

با این که می دانم غرق رویای بیگانه شدی

همچنان با خود می جنگم

تا به خود این نکته را القا کنم

که هنوز در ته قلب شلوغت برایم جایی ست

 

دقت کن

به بی ربط بودن این بندها دقت کن

به اینکه شب و روز را به امید دیدار تو

سپری خواهم کرد

و جالب ترین ها اینجاست

که هنوز در پس آن نگاه فریب انگیزت

می پندارم، که جایی دارم

 

دقت کن

آه لحظه ای دقت کن...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کسی شاید خدا | 
یک شبی مجنون نمازش راشکست ، بی وضو در کوچه لیلا نشست / عشق آنشب مست مستش کرده بود، فارغ از جام الستش کرده بود / گفت یا رب از چه خارم کردها ای، بر صلیب عشق دارم کرده ای / خسته ام زین عشق دل خونم نکن ، من که مجنونم تو مجنونم نکن / مرد این بازیچه دیگر نیستم ، این تو و لیلای تو من نیستم / گفت ای دیوانه لیلایت منم، در رگ پنهان و پیدایت منم / سالها با جور لیلا ساختی، من کنارت بودم و نشناختی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
- كمتر آدم بزرگی این را به یاد می آورد كه اول بچه بوده.    - كسی كه راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمی رود.
    - آدم بزرگ ها عدد و رقم دوست دارند. آدم بزرگ ها این جورند دیگر.
    - بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها خیلی گذشت داشته باشند.
    - ولی ما {بچه كوچك ها }كه معنی زندگی را می فهمیم البته به شماره ها می خندیم.
    - همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.    - چه رازآمیز است عالم اشك.
    - حق این است كه كردار بسنجیم نه گفتار را.
    - حق این است كه پشت نیرنگ های كوچك آدم ها پی به محبتشان ببریم.
    - دنیا برای شاهان بسیار ساده شده است و آنها همه مردم را رعیت خود می دانند.
    - باید از هر كس كاری را خواست كه از او برمی آید.
    - قدرت بیش از هر چیز متكی به عقل است.
    - محاكمه كردن خود بسیار مشكلتر از محاكمه كردن دیگری است. اگر بتوانی درباره خودت درست حكم كنی معلوم می شود كه حكیم { = دانای } واقعی هستی.    - این آدم بزرگ ها واقعاً كه چقدر عجیب و غریب و غیر عادی اند.
    - در نظر خود پسندان، دیگر مردم همه از ارادتمندان ایشان اند.    - خود پسندان فقط صدای تحسین را می شنوند.
    - آدم بزرگ ها جدی اند، حوصله حرف های یاوه را ندارند.
    - هر كس ممكن است كه در عین حال هم وفادار به دستور و كار باشد و هم تنبل .
    - كسی كه به چیز دیگری غیر از وجود خودش مشغول است تنها كسی است كه مضحك نیست.    - كسی كه می خواهد خوشمزگی كند گاهی مختصر دروغی هم می گوید.
    - آیا ستاره ها برای این روشنند كه هر كس بتواند روزی ستاره خودش را پیدا كند ؟
    - آدم پیش آدم ها هم احساس تنهایی می كند.
    - آدم ها ریشه ندارند و به دردسر می افتند. باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف می برد.
    - ساكنان زمین از قوه تخیل محرومند. آنچه می شنوند تكرار می كنند.    - اهلی كردن یعنی پیوند بستن. اگر تو مرا اهلی كنی هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد.    - هیچ چیز كامل نیست.    - اگر تو مرا اهلی كنی و با من پیوند ببندی، زندگی ام چنان روشن خواهد شد كه انگار نور آفتاب بر آن تابیده است. صدای پای تو برایم مثل نغمه موسیقی خواهد بود. گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند. ولی تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلی ام كنی و با من پیوند ببندی معجزه می شود! گندم كه طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می كند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
    - فقط چیزهایی را كه اهلی كنی و با آنها پیوند ببندی می توانی بشناسی.
    - آدم بزرگ ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه چیزها را ساخته و آماده می خرند. ولی چون كسی نیست كه دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند.    - زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
    - در صورتی كه اهلی ام كنی و با من عهد و پیمان ببندی، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه بعد از ظهر حس می كنم كه خوشبختم . هر چه ساعت پیشتر می رود، خوشبختیم بیشتر می شود. در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم.
    - فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.    - آدم بزرگ ها این حقیقت را فراموش كرده اند كه همان مقدار وقتی كه برای گلت صرف كرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. انسان مسئول همیشگی آن گل می شود.
    - آدم هیچ وقت آن جایی كه هست راضی نیست.
    - چه خوب است كه آدم، حتی در دم مرگ، دوستی داشته باشد.    - چیزی كه مایه زیبایی خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
    - چراغ را باید محافظت كرد: چه بسا اندك بادی آن را خاموش كند.
    - آدم ها آنچه را می جویند نمی یابند و با این همه آنچه به دنبالش می گردند بسا كه در یك گل یا در اندكی آب یافت شود.
    - چشم نابیناست. با دل باید جست و جو كرد.    - اگر كسی به سؤالی جواب ندهد، ولی سرخ شود این خود به معنی جواب مثبت است.
    - آنچه مهم است با چشم دیده نمی شود.    این تن آدم مثل یك پوسته كهنه دور انداختنی است. پوسته های كهنه دور افتاده كه غصه ندارند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهردوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'


هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
http://www.freespiritart.com/images/mother-child-seward.jpg

و هر روز او متولد میشود؛
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...  و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد و این, رنج است...     
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
پروردگارا، مهربانا ...

مرا در آغوش امن خود بگیر و با من حرف بزن
مرا سرشار از آرامش خود کن

مرا در نور خود شستشو بده
بیهودگی سایه ها، نارضایتی ها، آرزوها، آزردگی ها، افکار نابجا
و هر آنچه را تصور میکنم خودم ساخته ام
و مرا از تو جدا کرده است به من نشان بده


من به آن محتاجم
تا خود را آنگونه ببینم که تو مرا میبینی
تا خود را آنطور بشناسم که تو برای همیشه مرا آنگونه شناخته ای
تا خود را آنجا پیدا کنم که تو آنجا باشی و من
در عشق تو، در آغوش تو، در خانه ی امن تو
و هر زمان کنار تو احساس امنیت کنم



آری...
مرا دگر تابی نیست، قراری نیست

دوباره دلتنگم...
حتی بیشتر از گذشته ها
ولی این بار، دگر دلی برای شکسته شدن نمانده
و غروری برای به باد دادن نیز،

مرا به سرای آرامش نپذیرفت.
دیری نپایید که مرا از آن پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند.

دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
عضیها هیچوقت نمیفهمند

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟
پسر:دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم
دختر:تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
پسر:من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم
دختر:ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!!
پسر:باشه !!!میگم ،چون خوشگلی
صدات گرم وخواستنیه
همیشه بهم اهمیت میدی
دوست داشتنی هستی
باملاحظه هستی
بخاطر لبخندت
بخاطر همه حركاتت

دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره
عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علیرضا راد | 
خسته ام

از این همه سلام های بی جواب

از این همه درود های خشک و خالی

خسته ام

از دست این همه شب

از دست این همه روز

از دست سه شنبه های تکراری

 

خسته ام

از دست تو

از دست خودم

از این همه سال، این همه روز

از این همه دروغ و دوست داشتن ها

 

خسته ام

از این همه نوشته، نانوشته

از این همه گفته و نگفته

از رسوب واژه در گلو

از کنکاش بی مورد تو

در پیدا کردن قافیه

از شب های دراز و بی معنی

از روز های تاریک شب نما

از این همه تاکسی و مسافران تنها

از این همه مسافر و جاده های پر ریگ

خسته ام می فهمی؟

 

خسته ام

از دوری آن مرد خدا

از گریه های شب

از درد بی انتها

از تو، از خودم

از این همه پرسش بی پاسخ

از این همه پاسخ بی پرسش

از مکانیک از عمران

که هیچکدام ندادند هیچ پیوندی

بین قلب انسان ها

از تو و پرسش های مسخره ات

از تو و آرزو های پوچ و مبهم

 

خسته ام

از این همه نوشته های بی مربوط

از این همه گلایه های پوچ

از این همه دلتنگی های بی مورد

از شب های سرد

از روزهای گرم

از غرور مسخره ی آدم ها

از سکوت سرد حنجره ام

از دنیای بی مفهوم ٢٠٠٠

 

خسته ام

از این همه تردد بی معنی اتوبوس ها

از این همه پول از این همه بانک

از این همه آتشکده، بی زرتشت

از این همه مسجد، بی محمد

از این همه راز پنهان

ازاین همه کتاب و درس و مدرسه

از مقام بی ارزش تو

 

خسته ام

از این همه دروغ

از این همه دو رنگی

از این همه تباهی

 

خسته ام

از این همه سخن های خشک و خالی

بر سر در سررسید پدرم

از این همه کتاب های نخوانده

از این همه کتاب های خوانده

از دست سلاخ عاشق کوچه

که هر بار بجای گوشت

گل رز در روزنامه می پیچد

از دست خروس بی تاج همسایه

از دست همسایه بی خروس

از دست تنهایی تنها رفتگر شهر

 

خسته ام

از اشک های شبانه

از لبخند های روزانه

از سه تار بی صدای استادم

از استاد بی صدای سه تارم

از این همه اشخاص و الفاظ

 

خسته ام

از اتوبوس های پر حجم شهر

از شهر پر حجم بی اتوبوس

از این همه ساختمان های بلند

از این همه افکار کوتاه

از این همه درختان بی سر

از این همه پرندگان بی درخت

 

خسته ام

از دست تو خسته ام

از دست تو و سکوت مسخره ات

از دست خورشید و ماه و ستاره

که هیچکدام هیچگاه نگفتند

راز اشک تو را

 

خسته ام

از دست خستگی تو

و تو از من خسته تر

چه پر تکرار شد واژه ها

و خسته ام از این همه واژه

که هرگر اثر نکرد

در گوش شما...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 

می آیم

تنها تر از همیشه

تاریک می شوم

 و سرد

مثل خاموشی یک بیشه

نه تو را می خوانم

نه با غم خود می مانم

تنها می آیم

 

می آیم پیوسته

با لب هایی بسته

و پیکری خسته

به سوی این شهر تهی

 

می آیم

بدون هیچ دلیلی

بدون هیچ پرسشی

دستانم را زیر خاک می برم

ریشه ام گمگشته

فردا برایم بی شک

ترسناک ترین حادثه است

 

فکر می کنم

بدون هیچ کوششی

می آیم

با درد سکوت

درد تنهایی

نه برای تو خواهم ماند

نه برای تو خواهم خواند

 

می آیم

باران می بارد

دلایلم روشن

آسمان پیداست

اما خورشیدی نیست

انگار دگر در دل من

از ماندن تو

امیدی نیست

امیدی نیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم/ رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاکیم و طرب ناک تر از باد بهاریم /خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم
از نعره ی مستانه ی ما چرخ پر آواست/جوشنده چوبحریموخروشنده چو شیریم
بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند/ آیینه ی صبحیم و غباری نپذیریم
ما چشمه ی نوریم بتابیم و بخندیم/ ما زنده ی عشقیم نمردیم و نمیریم

نوشته های پیشین
هفته چهارم تیر 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته اوّل اسفند 1383
هفته چهارم آذر 1383
هفته سوم فروردین 1383
آرشیو موضوعی
کتاب کوچک آرامش
شعر و عاشقانه
دست نوشت
نویسندگان
علیرضا راد
کسی شاید خدا
پیوندها
سوال كن جواب بگير واقعا جالبه
دختر پاييز
سايت بزرگ آ اس رم در ايران
تصاويرمربوط به اين وبلاگ
آشنای تنها
دختر بارانی
sampadi
دختر ایرونی
سه تفنگدار
وبلاگي براي كسب در آمد
فاصله ها
(( کسی شاید خدا ))
تئوری بنیادی موسیقی
بستنیش خوشمزه تره!اوووممممممممم...
نوشته های یک پسر گیلانی
Alone Boy
فاصله ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM