![]() |
![]() |
|
| سقفی از جنس آسمان...دیواری از جنس محبت... |
|
پیشکشی به بانوی بی تکرار:
دقت کن زیباترین واژه ها را می نویسم تا شاید در چشمان خواب آلود تو بیداری واژه هایم ژرفای دلتنگی ام را برایت بازگو کند بی خبر از سال هایی که بگذشت و تو غرق رویای از دست رفته ای
دقت کن به تمام قدم های شکسته ام به تمام لرزشی که تارهای حنجره ام بی مهابا از شوق دیدن تو می لرزد
دقت کن جالب ترین نکته اینجاست با این که می دانم غرق رویای بیگانه شدی همچنان با خود می جنگم تا به خود این نکته را القا کنم که هنوز در ته قلب شلوغت برایم جایی ست
دقت کن به بی ربط بودن این بندها دقت کن به اینکه شب و روز را به امید دیدار تو سپری خواهم کرد و جالب ترین ها اینجاست که هنوز در پس آن نگاه فریب انگیزت می پندارم، که جایی دارم
دقت کن آه لحظه ای دقت کن... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط کسی شاید خدا |
|
|
یک شبی مجنون نمازش راشکست ، بی وضو در کوچه لیلا نشست / عشق آنشب مست مستش کرده بود، فارغ از جام الستش کرده بود / گفت یا رب از چه خارم کردها ای، بر صلیب عشق دارم کرده ای / خسته ام زین عشق دل خونم نکن ، من که مجنونم تو مجنونم نکن / مرد این بازیچه دیگر نیستم ، این تو و لیلای تو من نیستم / گفت ای دیوانه لیلایت منم، در رگ پنهان و پیدایت منم / سالها با جور لیلا ساختی، من کنارت بودم و نشناختی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید
آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش
آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و
«حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با
هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز
عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو
زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای
تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده
و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی
برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهردوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
![]() و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...
و
قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای
صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم
های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه
ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در
دل او زنده می كند ... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب
مالامال از درد و این, رنج است... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
پروردگارا، مهربانا ...
مرا در آغوش امن خود بگیر و با من حرف بزن مرا سرشار از آرامش خود کن مرا در نور خود شستشو بده بیهودگی سایه ها، نارضایتی ها، آرزوها، آزردگی ها، افکار نابجا و هر آنچه را تصور میکنم خودم ساخته ام و مرا از تو جدا کرده است به من نشان بده من به آن محتاجم تا خود را آنگونه ببینم که تو مرا میبینی تا خود را آنطور بشناسم که تو برای همیشه مرا آنگونه شناخته ای تا خود را آنجا پیدا کنم که تو آنجا باشی و من در عشق تو، در آغوش تو، در خانه ی امن تو و هر زمان کنار تو احساس امنیت کنم آری... مرا دگر تابی نیست، قراری نیست دوباره دلتنگم... حتی بیشتر از گذشته ها ولی این بار، دگر دلی برای شکسته شدن نمانده و غروری برای به باد دادن نیز، مرا به سرای آرامش نپذیرفت. دیری نپایید که مرا از آن پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند. دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای
قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از
روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند
مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
عضیها هیچوقت نمیفهمند
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟ پسر:دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"دوست دارم دختر:تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ پسر:من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم دختر:ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!! پسر:باشه !!!میگم ،چون خوشگلی صدات گرم وخواستنیه همیشه بهم اهمیت میدی دوست داشتنی هستی باملاحظه هستی بخاطر لبخندت بخاطر همه حركاتت دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره عشق دلیل میخواد؟ نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
دختری به مادر گفت: مادرم عشق
چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق
هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب
آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛
سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن
است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا
پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی
عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن
سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛
سرابی در دل دریا هاست...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علیرضا راد |
|
|
خسته ام
از این همه سلام های بی جواب از این همه درود های خشک و خالی خسته ام از دست این همه شب از دست این همه روز از دست سه شنبه های تکراری
خسته ام از دست تو از دست خودم از این همه سال، این همه روز از این همه دروغ و دوست داشتن ها
خسته ام از این همه نوشته، نانوشته از این همه گفته و نگفته از رسوب واژه در گلو از کنکاش بی مورد تو در پیدا کردن قافیه از شب های دراز و بی معنی از روز های تاریک شب نما از این همه تاکسی و مسافران تنها از این همه مسافر و جاده های پر ریگ خسته ام می فهمی؟
خسته ام از دوری آن مرد خدا از گریه های شب از درد بی انتها از تو، از خودم از این همه پرسش بی پاسخ از این همه پاسخ بی پرسش از مکانیک از عمران که هیچکدام ندادند هیچ پیوندی بین قلب انسان ها از تو و پرسش های مسخره ات از تو و آرزو های پوچ و مبهم
خسته ام از این همه نوشته های بی مربوط از این همه گلایه های پوچ از این همه دلتنگی های بی مورد از شب های سرد از روزهای گرم از غرور مسخره ی آدم ها از سکوت سرد حنجره ام از دنیای بی مفهوم ٢٠٠٠
خسته ام از این همه تردد بی معنی اتوبوس ها از این همه پول از این همه بانک از این همه آتشکده، بی زرتشت از این همه مسجد، بی محمد از این همه راز پنهان ازاین همه کتاب و درس و مدرسه از مقام بی ارزش تو
خسته ام از این همه دروغ از این همه دو رنگی از این همه تباهی
خسته ام از این همه سخن های خشک و خالی بر سر در سررسید پدرم از این همه کتاب های نخوانده از این همه کتاب های خوانده از دست سلاخ عاشق کوچه که هر بار بجای گوشت گل رز در روزنامه می پیچد از دست خروس بی تاج همسایه از دست همسایه بی خروس از دست تنهایی تنها رفتگر شهر
خسته ام از اشک های شبانه از لبخند های روزانه از سه تار بی صدای استادم از استاد بی صدای سه تارم از این همه اشخاص و الفاظ
خسته ام از اتوبوس های پر حجم شهر از شهر پر حجم بی اتوبوس از این همه ساختمان های بلند از این همه افکار کوتاه از این همه درختان بی سر از این همه پرندگان بی درخت
خسته ام از دست تو خسته ام از دست تو و سکوت مسخره ات از دست خورشید و ماه و ستاره که هیچکدام هیچگاه نگفتند راز اشک تو را
خسته ام از دست خستگی تو و تو از من خسته تر چه پر تکرار شد واژه ها و خسته ام از این همه واژه که هرگر اثر نکرد در گوش شما... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
می آیم تنها تر از همیشه تاریک می شوم و سرد مثل خاموشی یک بیشه نه تو را می خوانم نه با غم خود می مانم تنها می آیم
می آیم پیوسته با لب هایی بسته و پیکری خسته به سوی این شهر تهی
می آیم بدون هیچ دلیلی بدون هیچ پرسشی دستانم را زیر خاک می برم ریشه ام گمگشته فردا برایم بی شک ترسناک ترین حادثه است
فکر می کنم بدون هیچ کوششی می آیم با درد سکوت درد تنهایی نه برای تو خواهم ماند نه برای تو خواهم خواند
می آیم باران می بارد دلایلم روشن آسمان پیداست اما خورشیدی نیست انگار دگر در دل من از ماندن تو امیدی نیست امیدی نیست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم/ رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم
خاکیم و طرب ناک تر از باد بهاریم /خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم از نعره ی مستانه ی ما چرخ پر آواست/جوشنده چوبحریموخروشنده چو شیریم بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند/ آیینه ی صبحیم و غباری نپذیریم ما چشمه ی نوریم بتابیم و بخندیم/ ما زنده ی عشقیم نمردیم و نمیریم |
| آرشیو موضوعی |
|
کتاب کوچک آرامش شعر و عاشقانه دست نوشت |
| نویسندگان |
|
علیرضا راد کسی شاید خدا |
|
RSS
|